جلال آلاحمد کتاب سنگی بر گوری را اینگونه آغاز میکند:
«ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیار خب. این یک واقعیت. اما آیا کار به همین جا ختم میشود؟ اصلا همین است که آدم را کلافه میکند.»
اینگونه همان ابتدا مشخص میشود که موضوع کتاب، یکی از خصوصیترین مسائل زندگی است: بچهدار شدن و عقیم بودگی. اما آیا جلال کسی است که صرفا درباره یک بخش از زندگی شخصی خود چیزی بنویسد و تمام؟ آنها که جلال را میشناسند حتما تأیید میکنند که در پس این روایت، ماجرای عدم امتداد یک نسل و حتی عقیم بودن باورهایی نهفته است که برای فهم فضای فکری و فرهنگی ایران معاصر یا دستکم فهم درک روشنفکران آن دوره متنی مهم به شمار میآید.
شاهد آنکه جلال در فصل پایانی کتاب مینویسد: «و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابندهای را به جا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچ گستردهی شما پناه بیاورد. پناه بیاورد به این گذشتگان و این ابدیت در هیچ و این سنت در خاک که تویی و پدرم و همهی اجداد و همه ی تاریخ. من اگر بدانی چقدر خوشحالم که آخرین سنگ مزار در گذشتگان خویشم. من اگر شده تنها یک جا و به اندازهی یک تن تنها نقطهی ختام سنتم. نفس نفی آیندهای هستم که باید در بند این گذشته میماند.»
قوانین ثبت دیدگاه